مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
53
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ناگاه على بن به كار و شمس النهار ، هردو بيهوش شدند . كنيزكان كه چنين ديدند ، گلاب بر ايشان همىفشاندند تا به هوش آمدند . شمس النهار بابو الحسن بازرگان گفت : از خدا ميخواهم كه مرا زنده گذارد تا ترا پاداش نيكو دهم . پس از آن شمس النهار رو بعلى بن به كار كرده ، گفت : اى خواجه ، بدان كه محبت و عشق و شوق من بر تو صد هزار چندانست كه ترا با من . ولى ما را جز شكيبائى ، چاره نيست . على بن به كار گفت : اى خاتون ، مرا با تو ازدواج كردن ، دشوار است . و آتش شوق من محالست كه فرونشيند و مهر تو از دلم بدر نخواهد رفت مگر اينكه روانم از تن برود . چون اين بگفت ، بگريست . ابو الحسن گفت : به خدا سوگند كه من در كار شما شگفت ماندم و در حالت شما حيرانم كه اگر كار شما را در وصل چنين باشد ، در جدائى بچهسان خواهد بود . اكنون وقت گريستن نيست . بلكه هنگام شادى و نشاط است . پس شمس النهار ، كنيزكى را اشارت كرد . برفت . چون بازآمد ، خدمتگذاران با او بودند كه مائدههاى نقره و زراندود پر از همهگونه خوردنيها بياوردند و مائدهها فروچيدند . شمس النهار و على بن به كار ، طعام خوردند تا سير شدند و مائدهها برچيده شد . آنگاه دستها شسته ، خود را با گلاب ، معطر ساختند . پس از آن طشتى عقيق پر از شربت بياوردند . شمس النهار ، ده كنيز از بهر خدمت و ده كنيز از بهر طرب برگزيد و ساير كنيزكان را اجازت بازگشتن داد و كنيزكان عود زن را فرمود كه عود بزنند . و يكى از ايشان عود بدست گرفته ، تارهاى آن محكم كرده ، راهى خوش بزد و اين ابيات برخواند : كنون خورد بايد مى خوشگوار * كه مى بوى مشك آيد از جويبار همه بوستان زير برگ گل است * همه باغ پر سوسن و سنبل است گرازنده آهو براغ اندرون * نوازنده بلبل بباغ اندرون چون ابيات بانجام رسانيد ، شمس النهار برخاست و عود بگرفت و گفت كه : ديگرى شعر نسرايد كه من خواهم سرود . پس تارها را محكم كرده ، ابياتى